محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2769

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : جمع پيادگان به آنها حمله بردند ما نيز با اسبان هجوم برديم قسم به خدا كه اميد داشتيم و كارشان را تمام كنيم . گويد : به خدا در آن حال كه مىجنگيديم و مىديديم كه در كار غلبه يافتنيم مقدمهء ياران ابى الرواغ كه نخبه و يكه سواران سپاه معقل بودند نمودار شد و چون نزديك ما رسيدند به ما حمله آوردند در اين وقت همگى پياده شديم و با آنها جنگيديم تا سالار ما و سالار آنها كشته شد . گويد : گمان ندارم آن روز كسى جز من از آنها جان به در برده باشد و چنان دانم كه از همه شان جوانتر بودم . عبد الرحمان بن حبيب گويد ، عبد الله بن عقبه غنوى اين حديث را دو بار براى من گفت ، يك بار در ايام امارت مصعب بن زبير در ياجميرا و يك بار ديگر وقتى كه با عبد الرحمان بن محمد بن اشعث در دير الجماجم بوديم . گويد : به خدا آن روز در دير الجماجم كشته شد كه روز هزيمت بود . سوى دشمن رفت و با شمشير ضربت مىزد و او را نگاه مىكردم . گويد : در دير الجماجم به او گفتم : « اين حديث را در باجميرا كه با مصعب ابن زبير بوديم براى من گفتى اما از تو نپرسيديم چگونه از ميان همه يارانت تو نجات يافتى ؟ » گفت : « به خدا اينك با تو مىگويم ، وقتى سالار ما كشته شد ياران وى به جز پنج يا شش كس همگى كشته شدند ، و ما بر جمعى از ياران معقل حمله برديم كه در حدود بيست كس بودند و عقب نشستند . پيش اسبى رسيدم كه زين و لگام داشت و ندانستم قصهء صاحب آن چه بود ، كشته شده بود يا صاحبش پياده شده بود و جنگ مىكرد و آن را رها كرده بود ؟ » گويد : پيش رفتم و لگام اسب را گرفتم و پا در ركاب كردم و بر آن نشستم . گويد : ياران معقل به من حمله آوردند و پيش من رسيدند من به پهلوى اسب